خرید بک لینک

کتاب، تا باز نشود و خوانده نشود، کتاب نیست. در چیزی بودن، یعنی از دَرِ چیزی گذشتن. اسمِ کتاب، یعنی درِ کتاب! اسمِ هر چیزی یعنی درِ آن چیز! و چیزی که در نداشته باشد، چهطور درون داشته باشد؟! یعنی درونش فریبی بیش نیست.

مرگ، تنها چیزیست که در دارد، ولی درونش را هنوز نمیدانیم که چیست! اگر برای مرگ جوابی پیدا کنیم، آنوقت میتوانیم بگوییم که هرچیزی که در دارد، لاجرم درونی هم دارد!

درون کتاب، همهی معناهاست. مرگ بیمعناست؟! زندهگی چی؟!

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: شنبه 12 مرداد 1398 ساعت: 13:33

حالا این تاریکی، حالا این شب. نگاه تو را کدام راه؟ خبر نداشتم. به خنده یا به بغض.

حالا این شب، این تاریکی. مدام از خودم میپرسم. چه میپرسم؟!

کاسهی چشم را برای دیدن. صدام بزن. مردی را که همیشه در مسیر بود و هرگز نرسید.

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: شنبه 12 مرداد 1398 ساعت: 13:33

دیدی که همه طعنه زدند، دیدی که چشمشان از خوشی برق زد و جرات اظهار پیدا کردند. من؟! هیچوقت خوشحال نشدم. به این شب قسم، که حتا از زمین خوردنِ دشمن هم شاد نشدم. که با خاک، از خاک گفتم و با سنگ از سنگ.

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: شنبه 12 مرداد 1398 ساعت: 13:33

من این روزها همهچیز را در فاصله میبینم؛ از فاصله میبینم. و هربار که به فاصله فکر میکنم، بیشتر وحشت میکنم.پراگمای زبان، یعنی عجز و همینست که زبان را از همهچیز متمایز میکند. ذات زبان، بر فاصله

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: شنبه 12 مرداد 1398 ساعت: 13:33

گفت بگو! و نگفت. و آنچه شنیدند، حرفی بود که شنیده نمیشد. من؟ من چراغم در خانههای بیچشم. نه معجزهیی و نه فضلی. تا تو چه میبینی.

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: شنبه 12 مرداد 1398 ساعت: 13:33

بگذار یکبار برای همیشه این قصّه را تمام کنیم.

خیال میکنی که من توی باغ نبودم؟ نه! بودم، ولی چشمم به باغ نبود.

خیال میکنی که من توی این زمین بازی نکردم؟ کردم، بیشتر از همه. حالا اگر سر به انکار میزنم، تو منکر نشو. که من از انکار تو، بیشتر میشکنم تا انکار خودم.

چیزی که گفتم نبود؛ چیزی که بود، نگفتم! و حالا من پادشاهِ زمینهای بایرم.

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: شنبه 12 مرداد 1398 ساعت: 13:33

کسی که خسته میشود، کافرست. و کسی که میرنجد از دنیا، جاهل.ادامهدادن و بارها این راه را رفتن؛ چه سعادتی!من غلامِ حوصلهم. غلام ساعتهایی که یک کلمه را آنقدر روی کاغذ مینویسم تا از معنا مییفتد؛ و ت

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: شنبه 12 مرداد 1398 ساعت: 13:33

ما را با چیزی که قبل ازین امتحان کردی، امتحان نکن؛ که تو میدانی طاقت کمست و ضعف، زیاد. و تو میدانی که آدمی مثل شب، خالیست.

اگر نبینی، دیده نمیشویم؛ اگر نخواهی، خواسته نمیشویم.

و هنوز امیدواریم!

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: شنبه 12 مرداد 1398 ساعت: 13:33

اینجا که منم، دور نیست.

از فاصله آمدم. به چه میفروشی مرا؟

به راهی میروم که کسی قبل ازین نرفته. راه مرا میبرد یا من راه را؟!

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: شنبه 12 مرداد 1398 ساعت: 13:33

همهی اسرار را در کلمه پیدا میکنی! و سرِّ کلمه را هرگز پیدا نمیکنی.

جهان، کلمهست، متنست. و اشیا همه قائم به حروفند.

اگر از فاصلهی بین کلمه و شی گذشتی، از همهی حجابها گذشتی.

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: شنبه 12 مرداد 1398 ساعت: 13:33

صفحه بندی